مرتضى راوندى

275

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

و جملهء جمع شهر را حاضر آوردم و استاد امام چون شبانگاه بيامد شيخ او را با خويشتن بهم بر تخت نشاند و صوفيان سه صف بنشستند در پيش تخت شيخ هر صفى صد مرد . و ما سفره بنهاديم و صاحب سفره خواجه ابو طاهر بود و او سخت باجمال بود ، نيم جبهء پوشيده بود و بر سر سفره مىگشت چون شمعى ، چون وقت شيرينى رسيد جامى لوزينهء بزرگ در پيش شيخ و استاد امام بنهادم چون پاسى چند به كار بردند دست بازكشيدند . شيخ گفت بابا طاهر بيا و اين جام بردار و پيش آن درويش شو بو على ترشيزى و اين لوزينه بردار و يك نيمه مىخور و يك نيمه در دهان آن درويش مىنه ، خواجه بو طاهر آن جام لوزينه برداشت و بر دست خود بنهاد و پيش آن درويش شد و به حرمت به دو زانو در پيش او بنشست و يك لقمهء لوزينه برداشت نيمهء بخورد و نيمهء ديگر در دهان آن درويش نهاد و ديگرى همچنين كرد ، آن درويش فرياد برآورد و جامه خرقه كرد و لبيك‌زنان از خانفاه بيرون شد و مىدويد و نعره مىزد . شيخ ، خواجه بو طاهر را گفت بابا طاهر ما ترا به خدمت آن درويش وقف كرديم برو و عصا و ابريق او بردار و از پس او بشو و خدمت او مىكن و هركجا كه فرود آيد مغامزيش مىگن تا به كعبه برسد . ابو طاهر عصا و ابريق آن درويش برداشت و از پس او مىرفت . بو على بازپس نگريست خواجه بو طاهر را ديد از پس او مىدويد و درپى او ميرفت بايستاد و چون خواجه بو طاهر به دو رسيد گفت كجا مىآيى گفت پدرم مرا به خدمت تو فرستاده است و احوال بگفت . بو على بازگشت و باز پيش شيخ آمد و گفت اى شيخ از براى خداى بو طاهر را از من بازگردان ، شيخ خواجه بو طاهر را بازخواند آن درويش خدمت كرد و برفت . چون بو على برفت شيخ روى به سوى استاد امام كرد و گفت كه اى استاد درويشى را كه به نيمهء لقمهء لوزينه از شهر بيرون توان كرد و به حجاز افكند چرا بايد رنجانيد و خرقه بركشيد و رسوا كرد ، و اين ما را از براى تو پيش آمد و الا چهار سال بود كه آن درويش در كار بو طاهر ما بود و ما برو آشكار نمىكرديم و اگرنه به سبب تو بودى هم با كس نگفتيمى . استاد امام برخاست و استغفار كرد و گفت خطا رفت و ما را هرروز بنو ، صوفيى از تو مىبايد آموخت و جملهء صوفيان را وقت خوش گشت و حالتها پديد آمد . ( الحكاية ) آورده‌اند كه چون استاد امام را با شيخ ما ( قه ) آن انكار و داورى با الفت و يگانگى بدل شد از شيخ ما درخواست كرد كه مىبايد كه هر هفتهء يك بار در خانقاه من مجلس گويى شيخ اجابت كرد و در هر هفتهء يكروز آنجا مجلس گفتى . يكروز نوبت مجلس شيخ بود در خانقاه استاد امام كرسى جامه كرده بودند و مردم مىآمدند و